پژواک

جشنواره نوروز در کانادا

 

  مطالب اخير

جهالت زن
هواپيما
سفر به ينگه دنيا
عرق ملي
هالوين

  آرشيو موضوعي

  آرشيو ماهانه

March 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004

  جستجو

 لينکها

 

Powered By MT 2.64

XML

 

 

  جهالت زن

خيلي وقته چيزي ننوشتم. با وجود اينكه كلي اتفاق جالب افتاده كه مي خوام بنويسم ولي اصلا فرصتش رو ندارم. ولي اين مطلبي كه امروز خوندم ديگه خيلي حرصمو درآورد و ديدم از اين يكي نميشه گذشت. اصل مطلبي كه مي خواد بگه اينه كه زن يه موجود ابله تشريف داره كه مرد بايد در برابرش صبر داشته باشه!! تازه لطف كرده و حد زدن شرعي رو براي تربيت اين موجود ابله مشخص كرده!



نظرات [0]         لينک ثابت

March 03, 2006

  هواپيما

انگار كم شهيد داريم و بايد هر چند وقت پروژه شهيد سازي فعال باشه. فكر كنم يه كم خنگ شدم، اينكه من بميرم و بهم بگن شهيد يعني چي؟ يعني ديگه هيچ هواپيمايي سقوط نمي كنه؟ يعني وقتي يه حادثه اي اتفاق ميفته يه نفر مي تونه مردونه بياد بگه كه تقصير من بود؟ حالا به جهنم كه كسي نميگه من مقصرم ولي كسي هم نمي خواد مقصر رو اعلام كنه و اقلا نذاره اون احمق بي لياقت بيشتر از اين كسي رو به كشتن نده؟ خب حالا 100 نفر شهيد داريم. يعني چي؟ من واقعا درك نمي كنم معنيشو؟ يعني ديگه آدم رو سوار هواپيماي باربري نمي كنن؟
همش دارم به اون لحظه اي فكر مي كنم كه سرنشينهاي اون هواپيما ديدن كه دارن مي خورن به زمين... ديدن كه دارن مي سوزن...
دلم مي سوزه براي همه اونهايي كه دارن جايي زندگي مي كنن كه جون آدم ارزشي نداره، وقتت هم همينطور، اصلا تو ارزشي نداري مگه مثلا اينجوري بميري و بشي شهيد. خب اين جوري آمار شهدا ميره بالا و اين هم افتخاره!!
فكر كنم اشتباه تايپ كردم: مردم زندگي نمي كنن، جون ميدن كه زنده بمونن!



نظرات [3]         لينک ثابت

December 07, 2005

  سفر به ينگه دنيا

با هواپيما رفتم واشنگتن و با ماشين استادم برگشتم. شهر بد نبود ولي امن به نظر نميرسيد. شب نشده احساس مي كردي كه ديگه نبايد بيرون باشي به خصوص تنها. غير از كاخ سفيد تقريبا همه جا رو گشتم. كسي هم به ايراني بودنم ايراد نگرفت يا چيزي نگفت. فقط يه جا دروغ گفتم، دم در capital building - همونجايي كه يه گنبد سفيد گنده داره- گفتم كاناداييم و پاسپورتم مونده تو هتل.(حوصله چونه زدن يا يه سرباز بي مغز آمريكايي رو نداشتم)
كنفرانس عالي بود گرچه من بيشتر به راهپيمايي تو شهر گذروندم. ساختمون library of congress تو نظر اول قشنگ بود ولي بعد كه يه كم دقت مي كردي ميديدي عجب شهر فرنگيه. اصلا معلوم نبود اين معماري كجاييه. يه آش شله قلمكار واقعي.
اين آمريكاييها براي موزه ساختن از هيچي نگذشتن. يه چيزهايي گذاشتن تو موزه كه آدم خندش ميگيره. يه لباس 50 سال پيش، سرويس پذيرايي ايرفرانسّ، آهان كهنه ترينش يه سنگ قبر ايراني بود مال 700 سال پيش. خلاصه اينم آشي بود براي خودش. انقدر از ديدن اين اشيا عتيقه!! خسته شده بودم كه به استادم گفتم: من از جايي ميام كه تا چيزي بالاي 1000 سال عمر نداشته باشه بهش نميگن عتيقه و نميره تو موزه( حالا با يه كم اغراق) آخه اينا چيه !
حالا اگه تو واشنگتن هيچ جا نرفتين فقط بريد موزه national air and space كه براي دنيا و آخرتتون كافيه. اين يكي فقط محشر بود.
يه چيزي كه خيلي تو موزه ها از زبون tour guide ميشنوين اينه: people are amazed by the freedom and democracy in america. چي ميشد گفت!!
موقع برگشتن هم فهميديم black ice يعني چي! ماشينمون ليز خورد و خورديم به يه وانت! چيزيمون نشد البته ولي تا صبح به عواقب يه تصادف واقعي فكر مي كردم كه چقدر راحت اتفاق ميفته و چه راحت آدم تشريف ميبره اون دنيا.



نظرات [2]         لينک ثابت

November 29, 2005

  عرق ملي

يه همكلاسي دارم كه اهل سودانه. خودش ميگه عربه. البته نصفش غيرعربه كه همينش قابل تحمل مي كندش. ولي از اون عربهاي متعصب نيست.( فقط نماز مي خونه و روزه مي گيره و مشزوب نمي خوره، بقيه امور مجازه) بهش ميگم : you are a modified moslem! خلاصه هر وقت چشممون به هم ميفته بحث شديدي شروع ميشه. اون ميگه ايراني ها مثل عربهان . چندان فرقي با هم ندارن. من هم براي اثبات تفاوتهامون با عربها( به خصوص از نوع فرهنگي ) بايد كلي انرژي مصرف كنم. چند روز پيش دو تا از همكلاسيهام داشتن تو آزمايشگاه با هم حرف مي زدن( يكي هنديه يكي كانادايي) كه دوست هندي به كانادايي گفت: تو ايران دخترها بين 15 تا 20 سالگي بايد ازدواج كنند. تازه ازدواج اجباري arranged marriage . گفتم: ببخشيد اين بيانات گهربار رو از كجا شنيدي يا خوندي؟
گفت فلاني ميگه( همون دوست عرب) گفتم ديگه چي ميگه؟ گفت: ميگه در ايران قديم ، خواهر و برادر بايد با هم ازدواج مي كردند. گفتم: خوبه جرات نداره اينها رو جلوي من بگه! اولا اون عربها هستن كه به زور دختر رو تو سن كم شوهر ميدن. ثانيا مورد دوم مال مصر قديمه نه ايران.

احساس مي كنم ما براي اثبات ارزش كشورمون خيلي انرژي ميذاريم. مثلا اين دوست هندي من هيچ وقت نه تعصبي نشون ميده نه خودشو به آب و آتيش ميزنه كه بگه مملكتش خوبه. ولي اگه واقع بين باشيم مي بينيم اصل قضيه يه چيز ديگه است. وقتي يادم مياد كه مريض با خونريزي داخلي داشت مي مرد ولي چون شوهرش هنوز نرسيده بود بيمارستان كه رضايت بده ، عملش نمي كردن يا وقتي بچه تصادفي آورده بودن با مادرش و براي اجازه عمل، مادر هيچ حقي نداشت ( يا پدر يا عمو يا پدر بزرگ يا پسرعمو!!!! بايد اجازه مي دادن نه مادر) احساس مي كنم بي خودي دارم وقتم رو تلف مي كنم. با بحث كردن من كسي به اون زن و يا اون مادر بيچاره هيچ حقي نميده. اينجوري ما فقط سر خودمون رو گرم مي كنيم.
( ولي من هميشه از ايراني بودنم دفاع مي كنم. اين جور واقعيتها بهتره كمتر صورت جهاني پيدا كنه. حداقل براي اينكه خجالت نكشيم)



نظرات [1]         لينک ثابت

October 29, 2005

  هالوين

راستش دو تا انتخاب براي شب هالوين دارم: پارتي دانشجوهاي ايراني و پارتي دانشجوهاي غيرايراني. از غير ايراني ها خبر ندارم چه جوريه ولي از پارتي شب عيد ايراني ها مي دونم كه بد نميگذره-البته اگه با چند تا دوست همراه باشي- ولي اون صداي وحشتناك موسيقي رو نمي تونم تحمل كنم. آقا جان موسيقي براي لذت دادنه نه زجر دادن! آهنگ هاي جديد كه مادرزادي بوم بوم دارن،ديگه اين صداي بوم بوم اضافه چيه بهش ميدين؟ انقدر صدا وحشتناكه كه نميشه از ده متري بلندگو رد شد. خلاصه يه جورايي مخلوط لذت با اعمال شاقه است. با اين حساب خدا مي دونه هالوين پارتي چه جوري مي تونه باشه.
به هر حال اگه مي خواين هم بترسين هم يه چيزي ياد بگيرين، body world انتخاب معقولي به نظر ميرسه.



نظرات [0]         لينک ثابت

October 29, 2005

  تركيب ناخواسته

مرحوم ابوالقاسم حالت داستان معروفي داشت درباره خانمي كه در حال گوش دادن به يه برنامه راديويي آشپزي بود و يه كانال ورزشي هم افتاده بود روي كانال آشپزي و برنامه هاي اين دو تا قاطي ميشد، طوري كه بعد از اتمام برنامه ، دستور غذايي نوشته شده مخلوط عجيبي از آشپزي و ورزش بود.
حالا شده حكايت من! يه اتاق پره از انواع كتاب و تزهاي ملت و پرينت مقاله هايي كه بايد خونده شه تا توي تز استفاده بشه( كه اصلا نميشه از شدت شلوغي پا گذاشت تو اتاق)، توي يه اتاق ديگه هم پره از ورق ورق مطالب درسي ديگه اي كه اصلا ربطي به اين تز ندارن( و قبلا در كنار هم بهشون ميشد گفت يه كتاب درسي!!) ولي براي امتحان آينده بايد خونده بشن.
من هم كه شدم آواره بين اين دو تا. يه خورده از تز رو مي نويسم تا ميرسم به جايي كه حوصله ام سر ميره. مثلا سيستم مختصات سه بعدي! بعد از اينكه استادم سه دفعه از دو سال پيش موضوع رو توضيح داده هنوز نمي تونم خوب بفهمم يعني چي. بعد ميرم سراغ اون يكي درس. از اون هم خسته ميشم ميام دوباره يه كم مي نويسم. البته اين وسطها آشپزي هم هست و خريد و يه سري هم رفتن به دانشگاه...
خلاصه فكر كنم آخرش تز من هم يه چيزي شبيه همون داستان بشه:
روش آزمايش:
بعد از قرار دادن لنز در چشم بيمار- اگر كيسه آمنيون پاره شده بود- سيستم را بايد كاليبره كرد. به عنوان مثال در خونريزي هاي سه ماهه اول حاملگي- كه بيشتر از نوع لنزهاي جديد كه حاوي دو سيم پيچ عمود بر هم هستند استفاده ميشود- اولين احتمال سقط جنين مي باشد. در اين حالت پس از انجام كاليبراسيون از بيمار مي خواهيم كه به طور مستقيم به نقطه ليزري قرمز - كه معمولا زير بيست هفته بارداري است- نگاه كند...
خلاصه يه چيزي شبيه اين!



نظرات [0]         لينک ثابت

October 25, 2005

  دردسر موسيقي

اين هم يه روز كه اراده فرموديم بشينيم حسابي درس بخونيم! گفتيم بريم 5 دقيقه يه آهنگ گوش كنيم و انرژي بگيريم و بشينيم پاي درس. خب چي گوش بديم؟ يه كم شهرام ناظري، ولي فقط يه كم. نوار رو گذاشتيم و آهنگ شروع شد و ما هم در حال لذت بردن از يه طرف و يه نگاه به ساعت از طرف ديگه كه ديگه بريم سر درس كه رسيد به بيت آخر شعر:
اي بشر چه هستي غير خودپرستي
جز به حب دنيا دل تو بر چه بستي .......
حالا من با چه رويي برم درس بخونم. حالم خراب شد.
موقع زنگ تفريح ،موسيقي شهرام ناظري و نمونه هاي مشابه قدغن!



نظرات [1]         لينک ثابت

October 21, 2005